تبليغاتX
هــشــــل هـــفــــت!

هــشــــل هـــفــــت!

گاهی فکر کن اگر نبودی آب از آب تکان می‌خورد؟

Le Notti Bianche


اگه فصل باشه...

این روزها آنقدر شادی زیر پوستم دویده است که هیچ اتفاقی نمی‌تواند من را از این حس ناب و بی‌بدیل دور کند. حتی اگر اتفاقی به وبلاگ سر بزنم و کامنت‌هایی را ببینم که نشان بدهد کسی خواسته مرا ناراحت کند! کسی خواسته میان من و این حس خوب فاصله بیندازد...آنقدر خوشحالم که نمی‌توانم از دستش ناراحت باشم! نمی‌توانم یک متن پرطمطراق بنویسم که حرمت افراد در جامعه مجازی همان‌قدر حقوقی و حقیقی است که در واقعیت...جعل اسم و کامنت گذاشتن همان‌قدر زشت است که جعل سند و آمار و چشم عامه را با شیب نمودارها در رسانه ملی در آوردن....دلم این روزها خیلی سرگرم‌تر از آن است که کسی بتواند خودش را میان او و این همه زیبایی بیندازد.
با خوندن کامنت‌ها متوجه شدم فردی با اسم من تو وبلاگ دوستان کامنت گذاشته و....باقیش دیگه برای شما روشن‌تر از ماست. نمی‌دونم با چه زبونی کامنت رو نوشته و لحنش چطور بوده و اینکه توهینی همراهش بوده، یا نه فقط یه دردسر وبلاگی می‌خواسته درست کنه تا شاید دلخوری خودش فروکش کنه، اما به هر حال وظیفه خودم می‌دونم از اینکه به اسم من چنین کامنتی گذاشته شده از تمام دوستان معذرت‌خواهی کنم....جالب‌ اینه ندونی چه کسی و چرا این کار رو انجام داده!
تو حال و هوای" شب‌های روشن" بودم. تو حال وهوای اون دیالوگی که رویا به استاد دانشگاه می‌گفت: "خیلی شانس آوردم با شما آشنا شدم، به نظرم خدا شما رو برای من فرستاده."بعد استاد بهش میگه: "بعید نیست برعکسش هم درست باشه،چون خدا عادت داره چندتا کار رو با هم انجام بده."
راستش شاید این کسی که این کار رو کرده دلخوری از ما داشته که با این کار سبک شده. اما انگار خدا هنوز هم عادت داره چندتا کار رو با هم انجام بده! انگار فهمیده بوده که دل من هم چقدر برای نوشتن تنگ شده...
پاییز با خودش برایت رویای خیال‌انگیزی آورده و شهر باران مدامی است که هنوز بوی نمش از دیوارهای اتاقت فواره می‌زند....و چه کسی می‌فهمد تو که روبروی هتل بزرگ تهران از اتوبوس پیاده می‌شوی شرمنده‌ای که چتر بسته‌ات در کیف کوچک‌ات جا نمی‌شود و شادی‌ات در دل کوچک‌ات مخفی...چتر بسته را در دست می‌گیری و آسمان را بغل می‌کنی....

راستی اگه فصل باشه، پاییز.


اسم پست، فیلم "شب‌های بی‌خوابی" اثر "لوچینو ویسکونتی" است که مانند فیلم فرزاد موتمن برداشتی است از "شب‌های روشن" داستایوفسکی.
  

+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم آبان 1390ساعت 13:59  توسط پسر پاییزی 

سه دیگر...



من اینجا بس دلم تنگ است
و هر سازی که می‌بینم بد آهنگ است.
بیا ره توشه برداریم،
قدم در راه بی‌برگشت بگذاریم.

...

خداحافظی حتی اگه برای یک روز هم باشه وقتی با دوست خوبی هم‌مسیر باشی که حرف زدن باهاش آرومت می‌کنه و می‌تونی از کنارش بودن لذت ببری سخته. من همیشه وقتی با چنین دوستانی باشم شده یک مسیر کوتاهی برای خودم دور بشه باهاشون بیشتر مي‌مونم.

امروز جمعی از بچه‌ها رفته بودیم برای ثبت نام ماهان و با قیمت‌های نجومی آزمون‌ها فکمون افتاد کف زمین!جالب اینه که نسبت به پارسال خیلی سخت‌گیر شده بودن و تخفیف 50 درصدی پارسال برای بچه‌های ما به 25 درصد کاهش پیدا کرد! خلاصه حسابی جیب مبارک تکانده شده و فعلا وقتی خیابان انقلاب را گز می‌کنیم چشم‌هایمان را از راسته کتابفروشی‌ها و...می‌دزدیم تا هوایی نشویم.

همه این‌ها با یک حال خوب همراهمان هست...این روزها می‌دانیم برای کمی تمرکز بیشتر مجبوریم چندین دریچه دنیای درونی‌مان با دنیای بیرون را برای مدتی ببندیم تا بهتر روی مساله‌های زندگی‌مان فکر کنیم. هنوز هم مشکوکم چطور این چهار ماه پیش خواهد رفت. اما امیدوارم به اینکه او خیلی دست و دل‌باز است و خوش حساب. به اینکه روزی جواب می‌دهد حالا شاید قسمت ما این‌طور بوده. هر چه هست ما خویش سپرده به اوییم...

حدودا یک سال و اندی اینجا دل نوشته‌هایی گذاشته شده که شاید اگه ارزش سنجی بشن بیشتر از یک سری دغدغه‌های یک آدم به شدت معمولی چیز بیشتری نبوده و این زندگی مجازی یک شبه‌آدم! بوده بر روی یک دیوار.

خلاصه کلام این است که نیستیم تا چندماهی شاید تا پس از تعیین تکلیف کردن برای زندگی‌مان. امیدوارم این یک سال و خورده‌ای نوشتن‌مان دلخوری در کسی پیش نیاورده باشد. هر چند خواسته و ناخواسته عده‌ای از ما رنجیده‌اند و این هم در ذات‌مان بوده و هست که محبت‌مان همیشه پست معمولی شده و اذیت و آزارمان با پیشتاز و تی‌ان‌تی و اچ‌دی‌ال به دوستان رسیده...خلاصه حلال‌مان کنید....

اگر فرصت‌های مرده‌ای باشند که حتما هست به دوستان سر می‌زنیم و احوال‌شان را جویا می‌شویم. امیدوارم تمام آن‌هایی که شده خواندن یک پست طولانی ما چشم‌های نازنین‌شان را خسته کرده {نمی‌دانم این پسر نسبتا معتقد این اصطلاح را از کجا کشف کرد. اما حس مي‌کنم احترام پررنگی پشت این جمله مستتر است که بعدا در توضیح وبلاگ حتما اضافه‌اش خواهم کرد اگر عمری بود و برگشتم} بر ما ببخشند که سعی کردیم در حد توان‌مان کم‌گو باشیم هرچند در عمل اتفاق نیفتاد!

خیلی سخت است یکهو از جایی که حالا برایت یک هویت است کنده شوی هرچند در دلت آن را لازم ببینی شده برای یک تنفس کوتاه...خیلی سخت است. دعا کنید اگر برگشتی بود با دست پر باشد و ذهنی روشن‌تر.یا علی.


پ.ن: شعر ابتدایی قطعه‌ای از "چاووشی" اخوان ثالث که این روزها آلبومی از صدا و شعرش پس از اندی سال دوباره به بازار آمده با همین نام. و گوش دادنش لذتی عجیب دارد.اگر روزی این دیوار تمام شود شعر پایانی‌اش همین شعر خواهد بود...به خاطر آدمی که سه‌دیگر را برگزید...

گاهی ما را بخوانید ما هنوز همان شبه‌آدمیم که اینها را نوشته است.

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم مهر 1390ساعت 17:4  توسط پسر پاییزی  | 

هیچیم...هیچیم و چیزی کم!


بی تو نه بوی خاك نجاتم داد نه شمارش ستاره ها
تسكینم. چرا صدایم كردی...چرا؟سراسیمه و مشتاق سی سال بیهوده در انتظار تو ماندم و نیامدی نشان به آن نشان كه دو هزار سال از میلاد مسیح می‌گذشت و عصرعصر والیوم بود و فلسفه بود و ساندویچ دل و جگر(1)

--> اگر عکس پایین را نمي‌بینید خواندن پست فایده‌ای ندارد! تا عکس باز شود می‌توانید چند تب دیگر باز کنید و جاهای دیگر را ببینید و بعد از این‌که عکس لود شد برگردید. اگر احساس چمن زیر پایتان دارید! اما عکس نیامده می‌توانید در کامنت‌ها ما را بنوازید تا بیاییم عکس را درست کنیم اما به هر حال بدانید این پست به خاطر ارائه این عکس نوشته شده و ارزش دیگری ندارد!

 

نوشتن تلاشی است برای سهیم کردن خواننده در رویایی  که نویسنده را درگیر خود کرده و آن‌قدر زیبا به نظر آمده یا آن‌قدر تاثیرگذار که این تصور را به او داده که می‌تواند دیگران را هم تحت تاثیر قراردهد. این رویا به بهترین شکل و به کامل‌ترین صورت در ذهن نویسنده ایجاد شده، کسی که مالکیت اصلی آن رویا را دارد و احتمالا نسخه اصلی آن در ذهنش شکل گرفته. نویسنده مابه‌ازای رویایی که در ذهنش دارد به واقعیات در دسترسش چنگ می‌زند و تلاشش این است با کمک آن‌ها رویای زیبایش را در ذهن مخاطب بازسازی کند درست مانند زمانی که او با قرار گرفتن در موقعیتی خاص و تاثیر گرفتن از محیط و تجربه احساساتی که در دنیایش خالص و ناب به نظر می‌آمده رویای شخصی خود را ساخته است.آن‌قدر تصویر این شعر روشن است که هر کلمه‌ای که این‌جا می‌نویسم حس می‌کنم رویای خواننده را از این شعر خط‌خطی کرده‌ام.
در مورد "شل سیلور استاین" قبلا
 چندین‌بار نوشته بودم و گفته بودم تا آخر عمر من و او از خیلی جهات مثل هم خواهیم ماند! مانند همین شعر. در نظرم زبان بیش از آن‌که یک راه ارتباطی بین آدم‌ها باشد یک سد ارتباطی است! حاضرم بابت این عقیده‌ام ساعت‌ها صحبت کنم و توضیح بدهم. همیشه گفتگو ما را از هم دور کرده...
این روزها در ارتباط گرفتن
با دنیای درون و بیرون خودم خیلی دچار مشکل شده‌ام. آن‌قدر که فهمیده‌ام سال‌ها گذشته است و من خودم را نشناخته‌ام. نفهمیده‌ام زبان آن آدم درونم را که چه می‌خواهد؟ چه می‌گوید؟ سال‌ها گذشته‌است و من نفهمیده‌ام زبان زندگی را...حالا هزاران بار هم او به زبان دانلد و لبخند او، مرا به خود خوانده باشد...من همه این‌ها را نشانه‌‌هایی دیده‌ام که هیچ‌ معنایی برای من ندارند!
کاش چون آدم‌های نخستین
نشانه‌های زندگی برایمان واضح بود و آشکار...آتش یعنی شادی، یعنی گرما،  یعنی نور، غار یعنی سرپناه، لبخند یعنی سلام، آغوش یعنی نفرین به تنهایی، با من بمان.

پ.ن1: شعر "بهانه" از حسین پناهی 
پ.ن2: اسم پست قطعه آغازین شعر "ما،من،ما" از مهدی اخوان ثالث

زمانی آدم‌ها آن‌قدر حرف نمی‌زدند که می‌توانستند سال‌ها در یک غار کنار هم بمانند، حالا آن‌قدر حرف می‌زنیم که نمی‌توانیم در یک شهر همدیگر را تحمل کنیم!

پیشنهاد برای کمی فعالیت مفید: شعر آن‌قدر برای من تداعی‌گر است و معنادار که روی کاغذ آچهار پرینتش کرده‌ام و روی کناره کمد کتابخانه‌ام در اتاق چسبانده‌ام. برای اینکه داستان سو و دانلد یادتان نرود شما هم کلیک راست کنید و گزینه " عکس رو این‌طوری ذخیره کن!" رو انتخاب کنید و بعد سروقت پرنیتش کنید و روی دیواری که بیشتر وقت‌ها جلوی چشمان‌تان است با دوتا چسب شیشه‌ای بچسبانید. اگر هم دیوار ندارید یا حال ندارید یا خیلی ذوق کرده‌اید می‌توانید آن قاب کوچک رنگی را که پایین تصویر است ببرید و درون کیف‌پول‌تان کنار عکس کسی که خیلی دوستش دارید! بگذارید یا به تعداد زیاد ازش کارت پستال درست کنید و بدهید به کسانی که خیلی وقت است یادشان رفته زمانی در لوازم‌التحریر‌ها دنبال کارت پستال برای هم می‌گشتیم! بگذارید یادشان نرود زبان تنها راه ارتباط نیست، هر چند در نظر من اصلا راه ارتباط هم نیست!

از پیشنهاد‌های خوب دیگر در مورد نحوه استفاده از این عکس استقبال می‌شود...

بهتر اطراف‌مان، دنیا و آدم‌ها را نگاه کنیم.
  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1390ساعت 13:41  توسط پسر پاییزی  | 

الثِّقَةُ بِاللهِ ثَمَنٌ لِکٌلِّ غالٍ و سُلَّمٌ اِلى کُلِّ عالٍ؛

با یزید بسطامی می‌گوید:
این همه گفت‌و‌گو و مشغله و بانگ و حرکت و آرزو،
بیرون پرده است!
درون پرده، خاموشی و سکوت و آرام و هیبت است!

از بعد تمام شدن کارآموزی حال و هوایمان خراب است...نه دل و دماغی برای کارکردن داشتیم نه درس خواندن نه مطالعه‌های خارج از درس. اگر چندتایی هم کتاب دیدیم و نگاهی بهشان انداختیم از روی درماندگی و ناچاری بوده و اینکه کمی فکرمان را مشغول کرده باشیم. در کل شهریور را یک لنگ در هوا مانده‌ایم!
امروز صبح رفته بودیم دانشگاه کمی حال‌مان عوض شود. احتمالا به جز اسم دهان پرکن دانشگاه‌مان تنها فایده دیگرش فضای سبزش باشد...مثل شده که سیزده‌بدر راهم می‌توان در آن‌جا بدر کرد! و البته خیلی بیماری‌های روانی را هم درمان کرد!
راستش از همه چیز زده شده‌ام. این روزها که پشت سرم را نگاه می‌کنم می‌بینم در دبیرستان چه فکرهایی داشتیم و حالا چی شده‌ایم!
همین‌طور که رفته‌ام در حال و هوای گذشته‌ها و لپ‌تاپ نی‌نی‌مان هم دارد آپدیت می‌شود رضا از راه می‌رسد. از دور که می‌بینمش حالم برمی‌گردد. رفیق مومن که داشته باشی همین است دیگر. وقتی پیشت بیاید حالت خوب می‌شود. می‌نشیند و کمی از لپ‌تاپ می‌پرسد و بعد هم کمی اذیت‌مان می‌کند. رضا را که یادتان هست. چند ترم پیش با هم سر کلاس حرف‌های کاغذی می‌زدیم! از انتخاب واحد می‌پرسم می‌گوید پانزده واحد گرفته و بقیه را گذاشته ترم آخر می‌داند من مرخصی گرفته‌ام. کمی هم می‌داند حال و روزم خوش نیست. هر چند به هرکسی نگفته‌ام و در ظاهر توپ توپم! و هر جایی هم این را بروز نداده‌ام. حتی در وبلاگ نوشت‌ها. از تصمیمش برای ارشد می‌پرسم....توضیح می‌دهد که با چه دو دلی‌ها و کلی سوال کردن از این و آن تصمیم گرفته و مدیریت اجرایی امتحان می‌دهد. حالا هم شروع کرده به خواندن. خوب که همه چیز را می‌گوید من مشغول ور رفتن با لپ‌تاپ می‌شوم تا نوبت گفتن من نرسد. من نوبت نمی‌خواهم. دوست ندارم بگویم کل تابستانم روی هوا بوده است! اولش قصدم رفتن بوده بعدش بی‌خیال ارشد شدن و رفتن به سربازی و بعدش علوم ارتباطات و بعدش سینما! من دلم نمی‌خواهد اما او که نمی‌گذارد من همین‌طور قصر در بروم! کم‌کم به حرفم می‌آورد. من هم شروع می‌کنم به گله و شکایت دهنم را باز می‌کنم از جان کندن در محیط مثلا آکادمیک که چهار سال است بر روی دلم مانده تا دو سال دیگری که برای ارشد باز هم باید در ویرانه آبادی به نام ایران خون جگر بخورم می‌گویم از محیط آکادمیکی که استادش جزوه می‌بافد و دانشجویش جزوه نشخوار می‌کند و سال تا سال استاد دانشجو را نمی‌فهمد دانشجو هم استاد را! از امکانات آزمایشگاهی که اگر بخواهم پروژه ارشد را هم با آن‌ها پیش ببرم فاتحه‌ام خوانده است! از قربانی‌ کردن استعداد‌هایی که چهار سال پیش در کنکور 86 رخ داده...از آدم‌هایی که پله‌پله ما را به این قهقرایی که الان در داخلش داریم دست و پا می‌زنیم فرو برده‌اند. از شرکت‌های دولتی و خصوصی که وقتی چندتا از آن‌ها را از نزدیک دیده‌ام فهمیده‌ام کار مهندس یعنی امضا کردن برگ مرخصی! تایید کردن خروجی انبار و ورودی آن! تایپ برگه قرارداد! خیلی فوق نهایتش تشخییص سی‌کا45 از روی آنالیز عنصری! بابا پس تو این مملکت عقب‌مانده در حال توسعه جایی نیست به تحقیق و پژوهش بها بدهند؟ جایی نیست دغدغه آدمی مثل من که دلم نمی‌خواهد برگ مرخصی این و آن را امضا کنم را هم جواب بدهند..این مملکت کار پژوهشی نیاز ندارد؟
خلاصه آمپرم می‌رود بالا و رضا هم بعضی جاها از وضع مملکت دفاع می‌کند و می‌گوید با رفتن ما مشکل حل می‌شود؟ می‌خندم می‌گویم دغدغه من اصلا حل شدن مشکل این مملکت نیست دیگر! اینجا دغدغه هیچ‌کس درست شدن نیست! وقتی همه چشم‌هایشان را بسته‌اند وقتی همه دیوانه‌اند من عاقل جز همرنگ جماعت شدن چه کاری از دستم برمی‌آید؟ نهایتش این است که یک صندلی گیر بیاورم و تا آخر عمر چنان آن را بچسبم که مبادا نان و بوقلمون{این اصطلاح زمانی مناسب بود الان نان و ماست درست‌تر است!} من چیزی ازش کم بشود! بهش می‌گویم اینجا هرکس باید تنها به نجات خودش فکر کند. به اینکه اگر امروز می‌تواند بارش را ببندد بهتر است از فردا! ته دلم هم غصه دارم از این هفت خوانی که می‌دانم نمی‌توانم ردشان کنم و بروم....
بحث‌مان می‌رود جاهای دیگر...می‌گویم می‌ترسم رشته‌ام را عوض کنم..می‌ترسم از اینجا رانده از آنجا مانده شوم! دلم برای هیچ کدام از آن رشته‌ها قرص نیست...دلم با هیچ کدامشان نیست! دلم یک نفر از مسئولان سازمان سنجش را می‌خواهد که حسابی دق و دلی‌ام را سرش خالی کنم. دلم یکی از این اساتید دانشکده را می‌خواهد که همه‌شان تحصیل کرده آن طرف هستند اما هیچ کدامشان یک فرهنگ خوب از سیستم آموزشی آنجا را اینجا پیاده نکرده! ﻳک فرهنگ ساده رابطه استاد و دانشجو را!
رضا خوب حرف می‌زند یعنی اگر در حوزه‌ای که از آن اطلاع دارد سوال ازش بپرسی مطمئن پاسخ می‌دهد...می‌گوید یک ماه پیش همین وضعیت مرا داشته. می‌گوید گوشه اتاق می‌نشسته و به یک نقطه خیره می‌شده که آخرش چی...قرار است چه کار کند...یک ماه این اوضاع را داشته و حالا تصمیم گرفته دیگر مهندسی را رها کند و مدیریت اجرایی امتحان بدهد. می‌گوید هیچ راهی در این دنیا آخرش معلوم نیست. آخر و عاقبت هیچ تصمیمی صددرصد روشن نیست. ما اصلا داریم زندگی می‌کنیم که تصمیم بگیریم بعد اشتباه کنیم یعد همین‌ها بشود پله‌های آدم‌تر شدن‌مان، پله‌هایی بزرگ شدن‌مان در زندگی.
می‌گوید به سمت آنچه با دلت است برو. به سمت چیزی که دلت سال‌هاست با آن بوده اما نشده...این جامعه مهندس‌طلب نگذاشته. این آدم‌هایی که شعور و فرهنگ و شخصیت را تنها در لباس‌های مهندس‌ها و دکترهای جامعه می‌بینند نگذاشته‌اند آن را داشته باشی...
اما حرف‌هایش اینجا تمام نمی‌شود...حرف‌های خوبش تازه از اینجا شروع می‌شود. وقتی با چهره زیبا و دوست داشتنی‌اش می‌خواهد آخر بحث را با رسیدن به او تمام کند...رسیدن به کسی که خواستش بالای خواست‌ همه این پایینی‌ها است...بالای همه توانایی‌ها...بالای دست همه آدمهای ذی‌نفوذ...و دارد خوب نگاه‌مان می‌کند...خوب می‌بیند چه کار می کنیم و یک لحظه هم بی‌خیال‌مان نبوده تا حالا...می‌گوید آن‌قدر روی زمین به این و آن اعتماد کرده‌ایم. آن‌قدر به خاطر شغل این رفیق‌مان یا نفوذ آن یکی دل به دلش داده‌ایم و آخرش هم نتیجه نگرفته‌ایم که یادمان رفته او را...یادمان رفته کسی هست که اگر دل به دلش بدهی و یک کلمه توکلت بر او باشد همه چیز برایت ساده است. غمت نیست دیگر. حالا دنیایی مخالف جلویت صف ببندد...دنیایی بگوید این کار تو انجام شدنی نیست...اگر رزق دست اوست اگر اول و آخر است اگر بالای همه دست‌هاست هیچ نیازی به این وابستگی‌ها و نیازمندی‌های زمینی نیست...نیاز ما آدم‌ها یک‌جا بیشتر جواب نمی‌گیرد آن هم پیش اوست...می‌گوید دلت را به هر کدام از این‌ها هست بده و بقیه‌اش را بسپار به او...حکمت این ماجرا هر چه باشد وقتی خودت را به او سپردی جای بدی نمی‌بردت...

آنقدر این روزها فراموشش کرده بودم و کم مانده بود نیاز به پیش بنده‌هایش ببرم که گریه‌ام گرفت! یک حاک بر سرت پسر! در دلم گفتم و چشمانم را از چشم‌های رضا دزدیدم....
گفت این‌ها همه آن چیزی است که باعث شد این یک ‌ماهه من تصمیم رابگیرم...فکر کن آخر شهریور دیگر این‌طور نباشی‌ها...بک مهر استارت کار است...چشمکی زد و گفت اجرایی هم خواستی بخوانی اتفاقا من تنها هستم....
چند ساعتی بود که حرف می‌زدیم لپ‌تاپم آپدیت شده بود و رضا هم داشت می‌رفت گفتم بی‌معرفت نشوی بروی...زنگ بزن یقه‌ام را بگیر مگر نه پرت می‌شوم در تنهایی خودم دوباره دیوانه بازی درمی‌آورم‌ها!
خندید و رفت...
یک حرفش هنوز در گوشم مانده...وسط حرف‌هایش گفت اصلا این‌که ما ائمه را می‌خوانیم اینکه به آن‌ها توسل می‌جوییم این‌که به اولیای خدا سلام می‌دهیم خواست آنها بوده...اول آنها گوشه چشمی به ما داشته‌اند که ما لیاقت سلام دادن به آن‌ها را یافته‌ایم...اصلا اول آن‌ها ما را دعا کرده‌اند....باور نمی‌کنم شب قدر برای علی(ع) گریه کرده باشم باور نمی‌کنم از او چراغ راه بودنم را خواسته باشم بعد او من را رها کند در تصمیم‌گیری‌های دشوار...باور نمی‌کنم توکل داشته باشم بعد انتخابی که انجام می‌دهم آخرش حکمت او دستم را نگیرد...آن‌قدر با یقین گفت که باور نمی‌کند تنها ماندن را...باور کردم تنها نمی‌شویم...


پ.ن1: این قصه‌های یکی دو ماهه آخر تابستان روی دلم مانده بود. این چند وقت هم حالمان اصلا خوش نبود. چند روز بابت قدم خوش امیرحسین کوچولو همه چیز از خاطرمان رفت...حالا اما...
پ.ن2: دلم می‌خواهد یک صدایی از آن دورها برسد که بابا جان من جواب درست این است بنشین این را بخوان. بعد من هم با دل قرص تکلیف خودم را بدانم...اما صدایی نیست...یعنی با این حرف‌ها اگر صدایی هم باشد صدای خود من است که می‌لرزد و هیچ یقینی داخلش نیست....
پ.ن3:خیلی حرف‌های خوب امروز را از ترس طولانی شدن پست نانوشته گذاشتم.

حدیث ابتدایی از بحارالانوار، ج۵، ص۱۴از امام جواد(ع) با معنای: اعتماد به خدا بهاى هر چیز گرانبها است و نردبانى به سوى هر بلندایى.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم شهریور 1390ساعت 21:55  توسط پسر پاییزی  | 

هبوط...

شمس تبریزی می‌گوید:
صد هزار درم،

با من خرج کنی،
چنان نباشد که حُرمت سخن من، بداری!

همین و بسم‌الله...

تا مریم را درد زایمان پیدا نشد،
قصد آن درخت بخت نکرد.
او را درد به درخت آورد،
و درخت خشک میوه‌دار شد.
تن همچون مریم است،
و هر یکی عیسی داریم
اگر ما را درد پیدا شود،
عیسی ما بزاید
.
و اگر درد نباشد،

عیسی هم، از آن راه نهایی که آمد،
باز به اصل خود بپیوندد
الا ما محروم مانیم و از
او بی‌بهره....(1)

بگذارید در ابتدا شما را به جایی ببرم به خیلی سال پیش یا بهتر بگویم خیلی قدیم... در وادی نعمان، کنار سرزمین عرفات (طبق عقیدة ابن عباس) یا در محلی به نام «دهناء» در سرزمین هند، آن جایی که حضرت آدم (ع) از آسمان به زمین فرود آمد و یا به قول «کلبی» جایی در میان مکه و طائف، خداوند پشت آدم را بمالید و تمامی فرزندان و نسل او ـ که به تدریج تا پایان عالم زندگی خواهند یافت ـ به صورت ذره ها بیرون آمدند، بدین ترتیب که نخست دست بر پهلوی راست آدم کشید و ذره های سپید بسیار که به مروارید مانند بودند، به در آورد (= اصحاب یمین) و گفت که اینان نیکبخت و اهل بهشت اند؛ سپس دست بر پهلوی چپ آدم کشید و ذره های بسیار بیرون آورد (اصحاب شمال) و فرمود که ایشان تیره بختان و اهل دوزخ اند. آن گاه ذره ها را مخاطب ساخته و فرمود: «الست بربکم؟» یعنی آیا من خدای شما نیستم؟؛ همان خدای یگانه ای که پیامبران را می فرستد تا عهد او را به شما بیاموزند و با شما پیمان بندند و برای شما کتاب ها می فرستند تا راهنمایتان باشد.(2)

من هیچ تجربه‌ای از اولین لحظه‌های آدم بودن ندارم. این خیلی بد است تو هیچ وقت خاطره ملموسی از لحظه‌های اول آدم بودنت نداری...از اولین لحظات که هیچ... تو سال‌های ابتدایی عمرت را هم به خاطر نداری. و این خودش گم کردن بخشی از هویت است. بخشی از هویتی که تا سال‌های پایان عمرت پوشیده است. اینکه تو هیچ‌وقت نمی فهمی با چه دشواری پا به این دنیا گذاشته‌ای. مادرت چه دردی را تحمل کرده است.{جایی خواندم که انسان تا 45 واحد درد را می‌تواند تحمل کند اما مادرها در زمان تولد 57 واحد درد را احساس می‌کنند که معادل شکستن 20 استخوان به طور همزمان است!} هیچ‌وقت نمی‌فهمی چه راه درازی را از عالم‌های پیش آمده‌ای تا به این دنیا برسی...که از اسمش هم حقارت می‌بارد....

و وقتی که بزرگتر شوی و کمی دانایی بر روی جوهره وجودی‌‌ات نقش ببندد می‌فهمی چندین هزار سال از دست رفته دیگر را نیز باید به آن سال‌های ابتدایی عمرت بیفزایی...شاید چیزی حدود دو هزار سال در عالم ارواح و نمی‌دانم چندین و چند سال در عالم ذر! راستی اصلا حکمت این به خاطر نیاوردن چیست؟ ما را از ریشه نسیان نام  نهاد و خود در عالم ذر با ما عهدی بست و حالا وقتی به دنیا می‌آییم همه چیز از خاطرمان رفته! و  چه حرجی است بر کسی که به خاطر ندارد؟ دوستی می‌گفت ما حتی جسم خویش را هم از آن دنیاها ودیعه داریم و آن‌جا تمام چیزهایی که در این دنیا با خود آورده ایم به ما داده شده...چه استعداد‌های فکری و چه جسمانی. این را در بحثی که راجع‌به فیلم " تو جک را نمی‌شناسی"(3) در زمستان سال پیش داشتیم مطرح کرد. فیلمی که آن روزها مدام ذهنم را پر کرده بود با سوال‌های بی‌جواب! داستان فیلم از این قرار بود که جک دکتری بود موافق اتانازی(4)...در واقع به بیمارانی که هیچ راه درمانی نداشتند و در زندگی جز رنج و درد هیچ چیز عایدشان نمی‌شد کمک می‌کرد با تحمل درد کم‌تری دنیا را ترک کنند. آن روزها با دیدن چهره‌ها و حرف‌های آن‌ها در فیلم  تا حدودی با اتانازی موافق شده بودم و هنوز هم نتوانسته‌ام خودم را متقاعد کنم چطور چنین آدم‌هایی مجبور به زندگی در چنین وضعیتی هستند...آن روزها حرفم این شده بود در بحث‌هایمان در تریا که ما حق انتخاب برای زندگی کردن را نداشته‌ایم کاش حق انتخاب در زندگی نکردن را داشته باشیم!

امشب شب عجیبی است برای من...احتمالا برای کسانی که به تو نزدیک‌تر هستند شب خیلی عجیب‌تری خواهد بود. برای مادرت که ماه‌ها موسیقی قلبش لالایی تو بوده است و پدری که چشمش در راهروهای بیمارستان در انتظار دیدن دست و پاهای نحیفی است که حمایت او را می‌خواهد...آغوش مادر را...موجودی که نهال کوچکی است در باغ زندگی که هنوز باغبان باید از سرما و گرما محافظتش کند....هنوز آن‌قدر کوچک است که تحمل کم‌ترین فشارها و سختی‌ها را ندارد و تنها راه ابراز وجودش گریه است! تنها راه درخواستش برای حمایت دیگران...و چه دیدنی است مادری که وقتی سال‌ها برای نماز صبح هم به سختی بلند می‌شده و تو در خانه شاهد بوده‌ای چقدر خوابالو است! به یک‌باره تمام شب را با چشمان باز می‌خوابد! و انگار هر لحظه با کوچکترین درخواست تو خوابش آشفته می‌شود! تو متولد شده‌ای... و همین حالا تمام خاطرات تو از عالم‌های پیش از دنیا از خاطرت خواهد رفت و تو نخستین اشک ندامت را برای پا گذاشتن به این عالم در آغوش مامایت خواهی ریخت...و نام تو انسان خواهد شد تا فراموش کنی گفته‌هایت را و قول‌هایت را...  


پ.ن1: نوشته ابتدایی از "فیه ما فیه" مولوی...فکر می‌کنم تنها راه زایش و مبدا هستی بودن مادر شدن نیست...ما همه‌مان مادران عیسی خویشیم...

پ.ن2: از دایره‌المعارف طهور.

پ.ن3: فیلم You Don’t Know Jack با بازی آل پاچینو محصول 2010.

پ.ن4: اتانازی یا هومرگ یک‌جور خودکشی با مجوز است که این روزها تنها در معدود کشورهایی مثل سوئد امکان انجامش وجود دارد و البته مخالفان سرسختی هم در دنیا دارد.

پ.ن5: احتمالا تا این لحظه دیگر برای بار پنجم دایی شده‌ام! خواستم مطلبی مثل این پست ناسرباز بنویسم اما دل من چون او خوش نبود! خواستم هبوط شریعتی را باز کنم بنشینم بخوانم:" ذرات همه برجا خشک شده بودند و سراپا تا سر گوش که ناگهان صدای زلزله مانندی که عدم را به رعشه افکند از جایگاه نور برخاست: «من پروردگار شما، خداوندگار شما نیستم»؟ ذرات یکصدا: -چرا!چرا! این چرا از عمق نهاد هر ذره‌ای برخاست و صدا خاموش شد و سکوت..." و بعد چشم‌هایم را ببندم و به عهد تو فکر کنم! اما دردی هست در آدم که التیام نمی‌یابد! درد بودن و چرایی بودن که خیلی زود با آن آشنا خواهی شد. این درد دلیل نوشتن من شد...به بهانه بودن تو.

آرزوی من برای تو بر روی کاغذ ساده است و در زندگی دشوار...عالمی را در دانه شنی دیدن/و آسمانی را در گلی وحشی/بی‌کرانگی را در کف دست خود داشتن/و ابدیت را در فاصله ساعتی."ویلیام بلیک"

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم شهریور 1390ساعت 0:26  توسط پسر پاییزی  | 

باغ‌وحش شیشه‌ای


پرده اول: برف‌ها کجا هستند؟

"یه هیجانی دارن آدما تو فیلما، گریه می‌کنن...می‌خندن...گم می‌کنن همدیگرو...پیدا می‌کنن همدیگرو...چه می‌دونم؟ زندگی می‌کنن."(1)

تا کوچک هستی دنیا همه چیز دارد. جعبه جادویی است که هر چه بخواهی از داخلش بیرون می‌‌آوری، جا برای همه در ‌آن هست. همه چیز برایت دست یافتنی است و تو آرزو می‌کنی زودتر بزرگ شوی تا دستت به طاقچه کوچک اتاق هم برسد، تا آخرین دست نیافتنی دنیایت هم از جعبه جادو بیرون بیاید....بزرگ می‌شوی سختی‌ها کم‌کم پیدایشان می‌شود جعبه جادو از کار افتاده هر چه در جعبه جادو بود حالا در پشت ویترین مغازه‌ها دور از دسترس مانده...وردهای دوران کودکی اثری ندارد، دنیا روی خوش نشان نخواهد داد و دست‌های تو حالا پوچ بودن رویای روی طاقچه اتاق را با تمام وجود لمس می‌کند.
بزرگتر می‌شوی دوست‌هایت را از دست می‌دهی، از نزدیکان‌ات دور می‌مانی، تنها می‌شوی. به یک‌باره جعبه جادو به کار می‌افتد. ناگهان در یک نگاه همه از دست داده‌هایت بازمی‌گردند. زندگی را در چند حرف ساده دوباره پیدا می‌کنی. عشق از جعبه جادو به چشمانت زل زده. تمام زندگی‌ات را خلاصه در آن می‌بینی...آخرین هدیه‌ای که جعبه جادو برایت فرستاده....اما او تو را نمی‌خواهد! به همین سادگی! روی ترازوی عشق تو کفه سنگین‌تری و در زندگی او! جعبه جادو را می‌گذاری گوشه انباری خانه و فراموشش می‌کنی...سعی می‌کنی مثل بقیه آدم‌ها باور کنی زندگی روی معادلات محکم و استواری سوار است...بالا و پایین دارد...به قانون جاذبه ایمان می‌آوری! قانون نسبیت را با تمام وجود لمس می‌کنی!  به قسمت و تقدیر اعتقاد پیدا می‌کنی و کتاب آرزوهایت را کنار جعبه جادو به انباری خانه می‌اندازی....بلیط فیلم در دستت است. جعبه جادوی گم شده را پیدا می‌کنی....روی پرده نقره‌ای...با آدم‌ها زندگی می‌کنی با آن‌ها می‌خندی و بیرون از صحنه زندگی روی صندلی‌ات در سرنوشت آدم‌های روی پرده شریک می‌شوی....

پرده دوم: اینجا بدون تو
اینجا بدون تو حقیقتا قصه چیز دیگری از آب درمی‌آمد "احسان"{صابر ابر}، اینجا بدون تو کار سختی است که خانه‌ای باشد سقفی باشد کاناپه کرم شکلاتی باشد...اینجا بدون تو حتی دیگر یلدا هم عاشق نخواهد شد...اینجا بدون تو کسی قصه‌ای نخواهد گفت، یلدایی نخواهد بود فریده و رضایی نخواهند زیست...تو قصه‌ را برایمان می‌گویی تو آنچه را می‌خواهی به ما نشان می‌دهی. ما تنها به آنچه که تو خواسته‌‌ای بر روی پرده ببینیم خیره شده‌ایم! تو تنها کسی بوده‌ای که این فیلم را دوبار پشت سرهم نگاه کرده و  سرنوشت آدمهای آن را نوشته است....

پرده سوم: فنجان ترک خورده
درست مثل فنجان ترک‌خورده‌اش کم کم آب می‌رود...آدم‌هایی مثل یلدا{نگار جواهریان} کوه یخ هم باشند جایی فرو می‌ریزند...زندگی برای این آدم‌ها شده است نگاه‌هایی که آوار شده‌اند بر سرشان، زندگی یلداها صدای بست‌هایی است که چون زنجیرهایی به پایشان آن‌ها را در جزیره تنهایی‌شان گرفتار کرده...زندگی یلداها احساساتی است که هرگز بیان نشده، نگاه‌هایی که چنان طعم تفاوت را چشیده که حتی نمی‌تواند میان عروسک‌های شیشه‌ای‌اش فرق بگذارد...دل‌های جداشده‌ای از آدمهای خاکی، احساساتی که مادرانه خرج چیزهای ظریف شکستنی می‌شود تا شاید بیش از این چیزی نشکند در دنیا چیزی شبیه دل خود آن‌ها...عشق‌هایی که بر روی نوار مغناطیسی کاست اعتراف می‌شوند...عشق‌هایی کور،  کر و لال! اما به زیبایی عاشقانه‌های یگانه تاریخ. عشق‌هایی مانند رمدئوس و آئورلیانو...عشق های ناستنکایی شب‌های‌روشن...یلداها همیشه خدا کم‌تر از آنچه باید داشته‌اند، بیشتر از آنچه بخواهند فهمیده‌اند، بهتر از آنکه فکر کنید عاشق شده‌اند....

پرده چهارم: مرثیه‌ای برای یک کاناپه
گاهی وقت­‌ها داشتن یک مبل شکلاتی نو در اتاق پذیرایی می­‌شود همه خواسته­‌ا‌‌‌‌ت از دنیا، همه طلبکاری­‌ات از تمام دنیا و همه نداشته­‌هایت...گاهی اوقات آرزویت می­‌شود این‌که یک شب تمام درزهای در و پنجره را بگیری و یک نفر شیر گاز را باز کند و بعد همه بروند در اتاق‌شان چشم­‌هایشان را ببندند و به همه رویاهایی که رویا ماند به همه خواستنی­‌هایی که نشد به همه شادی­‌هایی که بغض شد یک­‌بار برای همیشه فکر کنند بعد بغض­‌هایشان بالش را خیس کند خیس خیس و راحت بخوابند...یک­‌بار برای همیشه. یک­‌بار برای همیشه بی­‌خیال فکر کردن به فردایی که با هزار بدبختی خورشیدش از شرق بالا می­‌آ‌‌‌‌ید و در خون دل­‌هایمان از غرب پایین می­‌رود...یک­‌بار بی­‌خیال همه آنچه که حق خودت می­‌دانستی و نبود. همه آنچه که رویایت بود و میان دست­‌هایت موقع خواب به خیال در آغوش کشیدنش چشم‌هایت آرام  می­‌گرفت...
شاید فریده {فاطمه معتمدآریا} تنها برزخی فیلم باشد که رنج آدم‌های دیگر را هم بر دوش دارد...تنها انسانی که مثالش بیشتر در بین ما دیده می‌شود کمی می‌جنگد کمی ناامید می‌شود کمی می‌خندد کمی بغض می‌کند و همه تلاشش این است که این "کم" هایش بیشتر نشود! همه‌چیز این آدم‌ها گاهی می‌شود یک خیال راحت بر روی یک کاناپه کرم شکلاتی...چیزی که در فیلم هیچ‌وقت نصیب فریده نمی‌شود...حتی وقتی کاناپه خیالی‌اش را بدست می‌آورد...روی همین کاناپه ناامید می‌شود رویای خوشبختی یلدا را که سال‌هاست در ذهنش دارد از دست رفته می‌بیند روی همین کاناپه از بهشت خیالی‌اش بیرون می‌افتد....

پرده پنجم: متوسط خوبه؟
قصه قصه تلخی است. اصلا از ابتدا این‌طور نوشته شده. برای این نوشته شده که روایت تلخی از داستان زندگی یک نویسنده، نمایشنامه شود. "تنسی ویلیامز" این نمایشنامه را از روی زندگی خودش برداشته...نویسنده‌ای که در طبقه متوسط به دنیا آمده در طبقه متوسط زندگی کرده و تجربه‌هایش هم تجربه‌های مردم متوسط است که ده تا در میان یک خاطره شیرین بین‌شان پیدا نمی‌کنی!
اینجا بدون من از آن فیلم‌هایی است که تنها تو را به قضاوت در مورد داستان فیلم دعوت نمی‌کند، بلکه تو می‌توانی خودت را میان پرسوناژهایش پیدا کنی. جای یکی از آدم‌های قصه بنشینی و زندگی کنی! قصه‌ای که با دیدن آن ذهن تو می‌تواند خیلی مسائل ریز و درشت زندگی را بهتر درک کند....چیزهای کوچکی که از جلوی چشمانت گذشته‌اند اما هیچ وقت نتوانستی آن‌ها را درست ببینی یا درست انتخاب کنی...فریم‌های از دست رفته روایت زندگی‌مان...آدم‌هایی که وقتی در مدیوم سینما به آن‌ها نگاه کنی تازه پیدایشان می‌کنی...من هیچ‌وقت در سینما از قهرمان‌پروری خوشم نمی‌آمده است، در نظرم قهرمان‌های فیلم‌ها آدم‌های غیرواقعی هستند...هیچ‌وقت در اطراف خودم قهرمانی مثل فیلم‌ها ندیده‌ام....قهرمان قصه‌های زندگی ما آدم‌های متوسط بوده‌اند...آدم‌هایی که برای نان شب جنگیده‌اند، برای نو کردن مبل شکلاتی اتاق پذیرایی غصه خورده‌اند...برای رهایی از زندان راهروهای انبار شرکت نقشه فرار کشیده‌اند...خلاصه کلام قهرمان‌های زندگی ما با دردهای متوسط رشد کرده‌اند با دردهای متوسط زیسته‌اند و با تحمل همین دردها قهرمان شده‌اند....وقتی کم‌کم زندگی‌ات خلاصه می‌شود در کلمه‌ای به اسم "متوسط" یک سوال مهم هم در ذهنت مدام جلو و عقب می‌شود...متوسط خوبه؟

پرده ششم: واقعیت بود یا خواب و رویا؟
گاهی وقت‌ها آن‌قدر واقعیت تلخ است که ذهن انسان ناخواسته طردش می‌کند! دنیای خودش را می‌سازد و دیگر واقعیت را نمی‌پذیرد. گاهی اوقات واقعیت گزنده است و تو نمی‌خواهی حتی برای روایت کردنش هم به آن پابند باشی...انگار دلت بخواهد در تاریخ هم دست ببری و حقیقت‌ها را برای زیبا شدن‌شان بازنویسی کنی تا آن‌طور که می‌خواهی دیده شوند. حقیقت‌هایی که حالا دیگر واقعیت نیستند. بعد بنشینی روی صندلی کنار باغ و یلدا را تماشا کنی که خوشحال دیگر پایش را نمی‌کشد! یلدایی که خوشبخت است! فریده‌ای که رویایش را مجسم می‌بیند....و تو هم به آن‌چه می‌خواستی رسیده‌ای...تو دوبار فیلم زندگی‌ات را به تماشا نشسته‌ای....

"کسایی که پشت سر هم یه فیلمو دوبار تماشا می‌کنن، به نظر آدمای عجیبی میان. اما این احساسیه که نمی‌شه به همه توضیحش داد. وقتی هنوز شخصیت‌های یه فیلم تو ذهنت زنده‌ان و دارن نفس می‌کشن، می‌تونی روی پرده به چشماشون خیره بشی. می‌تونی باهاشون حرف بزنی. می‌تونی سرنوشت‌شونو تغییر بدی. این‌طوری می‌تونی واقعیتو به شکل خواب و رویا بازسازی کنی.می‌تونی توی صندلی سینما فرو بری. لحظه‌ای که چراغا خاموش می‌شن، معجزه اتفاق می‌افته. درست تو لحظه‌ای که حس می‌کنی هیچ راهی برای فرار باقی نمونده. مهم فقط اینه که با همه توانت بتونی ادامه بدی. همه چی درست از همین‌جا شروع می‌شه."(2)


پ.ن1: نمایش‌نامه "باغ‌وحش شیشه‌ای" در هفت پرده نوشته "تنسی ویلیامز" است که بهرام توکلی با اقتباس از آن فیلم‌نامه "اینجا بدون من" را نوشته و کارگردانی کرده است. اگر پرده هفتم این نمایش در نوشته‌های من جامانده شاید به علت این است که پایان فیلم بر خلاف پرده هفتم نمایش ویلیامز نوشته شده! البته این چیزی است که دیگران گفته‌اند. من به شخصه فکر می‌کنم توکلی تنها خواسته از روایت خطی نمایش جدا شود و نمایش را به یک فیلم خوب بدل کند. پرده پایانی فیلم میان قصه گم شده...میان رویاهای احسان....

پ.ن2: دغدغه نوشتن این پست از دیدن چندباره فیلم نشات گرفته است. از این‌که حس کردم می‌توان آدم‌های دیگری را هم دعوت به دیدن یک فیلم خوب کرد. از این‌که همه‌چیز فیلم کمی فرق داشت...از موسیقی تیتراژ آغازی "حامد ثابت" که متاسفانه در ادامه فیلم به مقدار کافی نبود از فیلم‌نامه‌ای که نشان داد ما می‌توانیم یک اقتباس خوب از داستانی خارجی در سینما داشته باشیم. از بازی‌ خوب نگار جواهریان و صابر ابر و...از متوسط بودن همه آدم‌های روی پرده که من را به آن‌ها نزدیک‌تر کرده بود...متوسطی که هنوز هم نمی‌دانم خوب است یا نه!

پ.ن3: هوای پاییزی را حس کرده اید؟ نوک انگشتانم زیر میز دارد بی‌حس می‌‌شود‍! باورتان می‌شود؟ دارم به رویاهای خوشم نزدیک می‌شوم. راستی یک و دو داخل متن عینا از دیالوگ‌های فیلم هستند.

پ.ن پایانی: این پست ناقابل تقدیم می‌شود به "مهدی علوی" که بعد از حدود یک سال آمده و چیزکی برایمان نوشته و الان کلی خاطره برای ما که نوستالژی در خون‌مان فوران می‌کند زنده شده است. آقا مهدی امیدوارم هیچ‌وقت این خوشحال‌کردن‌های کوچک را از اطرافیانت به بهانه‌هایی که همیشه ته دلمان می‌خواهند ما را از این کار منصرف کنند دریغ نکنی....


+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم شهریور 1390ساعت 0:5  توسط پسر پاییزی  | 

لطافتی که زیر انگشت‌های تشریح می‌پژمرد!


وسطای مرداد بود.یه روزی شاید مشابه این روزهایی که داریم می‌گذرونیم. فرقش این بود که اون موقع...بذار ببینم چهارسال اینجا و دو سال هم  قبل پیش‌دانشگاهی که خدا دیگه رحمتش کنه...آره شیش سال پیش بود. حساب کتاب کنید می‌بینید ماه رمضون می‌افته شصت روز عقب‌تر! جلوتر!؟ اینش دیگه با خودتون...

آره، وسطای مرداد بود. مشابه یکی از همین روزها. البته با فرقی که احتمالا الان دیگه فهمیدید...چندتا از بچه‌های خوره نجوم دبیرستان با چند‌تا از بچه‌های مکانیک دانشگاه تهران که کله‌شون بوی سحابی و جرم‌های مسیه می‌داد! با دو سه تا دوربین دو‌چشمی و تلسکوپی که یادم نمی‌آد چند اینچی بود رفته بودیم اخترآباد برای شب نجومی...مرداد ماه یک خاصیت ویژه‌ای داره...احتمالا اون‌هایی که این شب‌ها یه کم وقت بذارن و بعد سحر یا قبل خوابیدن چند دقیقه‌ای به آسمون خیره بشن متوجه‌اش می‌شن...تو این ماه زمین داره از روی بقایای یه دنباله‌دار تو مدار خودش می‌گذره و همین باعث دیدن بارش شهابی تو آسمون می‌شه...

راه افتادیم و رسیدیم به کویر...یه تجسم خاطره‌های اون دوست قدیمی...تجسم زیبایی‌هایی که "کویر" به ما نشونش داد..."کویر" دوستی که کویر رو لمس کرده بود...نه با چشم‌های آدمیزاد...که این را همه‌مان حس کرده‌ایم...با روح لطیفی که خیال را پیوند زده بود با گز و تاق‌های کویری...اصلا اگه مرداد هم نباشه، اگه هیچ روز خاصی از سال هم نباشه، فقط اگه با یه کم خوش‌شانسی ماه تو آسمون نباشه و محاق کرده باشه اون وقت زیباترین آسمون عمرتون رو می‌تونید تو کویر ببینید...و چه خوش‌‌شانسی که این دیدار پیوند بخوره با تاریخ...با آرامشی که کویر داره و روی سقف یه کاروانسرا که سال‌ها میزبان مسافرهای خسته تاریخ بوده! میزبان چاپارهایی که باید پیغامی رو از شهری به شهر دیگه می‌‌بردن، میزبان تاجرهایی که خسته از طی طریق روزانه شون می‌خواستن تو یکی از حجره‌های کاروانسرا شب رو استراحت کنن و از اون سقف‌های گنبدی شکل و دریچه‌های کوچیک وسط  گنبدها آسمون رو تماشا کنن، و کمی قبل از خواب شاید چند کلمه‌ای رو با خداشون زمزمه کنن؛ تو سکوتی ملکوتی و حین غرق شدن تو «راه مکه» یا «شاهراه علی»...و صبح روز بعد با طیب خاطر بلند شوند و راه بیفتند به سمت مقصدشون.

"«شاهراه علی» ، «راه مکه» ! که بعدها دبیرانم خندیدند که نه جانم، «کهکشان» ! و حالا می‌فهمم که چه اسم زشتی! کهکشان یعنی از آن‌جا کاه می‌کشیده‌اند و این‌ها هم کاه‌هایی است که بر راه ریخته است! شگفتا که نگاه‌های لوکس مردم آسفالت‌نشین شهر، آن را کهکشان می‌بینند و دهاتی‌های کاه‌کش کویر، شاهراه علی، راه کعبه! راهی که علی از آن به کعبه می‌رود!"

و اگه مرداد باشه و با خجالت‌زدگی از اون دوست قدیمی بگم بارش شهابی برساووشی هم به راه باشه، زیباترین تابلوی نقاشی که به عمرتون دیدید رو می‌تونید به رایگان تماشا کنید...تابلویی که نقاش هر چند دقیقه قلمش رو انگار مخفیانه و غافلگیرانه روی بوم می‌کشه و چشم‌های ما رو به تماشای طرحی که می‌زنه فرا ‌می‌خونه...به قول اون دوست قدیمی که زلف گره زده بوده با این شب‌ها:

"و آن تیرهای نورانی که گاه‌گاه، بر جان سیاه شب فرو ‌می‌رود، تیر فرشتگان نگهبان ملکوت خداوند در بارگاه آسمانی‌اش که هر گاه شیطان و دیوان هم‌دستش می‌کوشند به حیله، گوشه‌ای از شب را بشکافند و به آن‌جا که قداست اهورایی‌اش را گام هیچ پلیدی نباید بیالاید و نامحرم را در آن خلوت انس راه نیست، سرکشند تا رازی را که عصمت عظیمش نباید در کاسه‌ي این فهم‌های پلید ریزد، دزدانه بشنوند. پرده‌داران حرم ستر عفاف ملکوت، آن‌ها را با این شهاب‌های آتشین می‌زنند و به سوی کویر می‌رانند."

این روزها و شب‌ها که آسمان پنجره‌های لطف و رحمت ایزدی را بی‌مزد و مواجب به روی بنده‌های خاک‌نشین گشوده است، این روزها که دیگر شیطان و دیوان هم‌دستش در غل و زنجیر شده‌اند اگر هوس کردید شبی را با طعمی دیگر مزه کنید و روی این بوم بزرگ یادگاری بنویسید. خواستم تاریخچه‌ای بنویسم از این‌ بارش شهابی و علتش و تمام آن‌چه هست اما به قول آن دوست قدیمی لطافت این شب‌ها زیر انگشت‌های تشریح می‌پژمرد! این شب‌ها اگر از پنجره اتاق‌تان هم دست داد یک سبد احساس بردارید و به تماشا بنشینید...


پ.ن1: اطلاعات بیشتر این بارش شهابی را در  اینجامی‌توانید ببینید.
پ.ن2: اون تیکه‌های متن که این‌طوری این‌طوری‌ان! منظورم اینه که کج‌شدن برای کتاب "کویر" دکتر شریعتی هستند.
پ.ن3: دوران دبیرستان خیلی سر به هوا بودیم...کلی شب‌ها رو تو پشت بوم خونه
سرگردون بودیم که جای صورت فلکی‌ها رو یاد بگیریم و از داستان‌های هر صورت فلکی سر در بیاریم. این بحث‌ها که پیش اومد بد نیست بگم دو تا کتاب خوب و ابتدایی تو نجوم هست که معمولا شروع مطالعه تو زمینه نجوم با این کتاب‌هاست...اینجا می آرم اگه علاقه‌مند باشید به درد می‌خوره.
1: نجوم به زبان ساده(1) و (2)، مایر دگانی، موسسه گیتاشناسی {کتاب ما چاپ 82  است که جلد 1 و 2 تو یک کتاب بودند الان رو خبر ندارم!}
2: شناخت مقدماتی ستارگان، توفیق حیدرزاده، اینم برای موسسه گیتاشناسی
.کتاب دوم خیلی رصدی‌تر و کاربردی‌تره با اینکه حجم کمتری(100 صفحه) داره.اما شروع با اولی بهتره. در ضمن برای شب‌های نجومی حتما باید یک نقشه ستارگان بزرگ و باحال دم دستتون باشه و یه چراغ‌قوه ترجیحا با فیلتر قرمز و دو تا چشم سالم که برای مدت‌ها کافیه و نیازی به دوربین و تلسکوپ هم نیست! و خدا می‌دونه یه رفیق خوش صدا وسطای شب که گردن‌تون داره آرتروز می‌گیره چقدر به درد می‌خوره...
پ.ن4: ایده نوشتن مطلب از وبلاگ جان‌نوشت.

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم مرداد 1390ساعت 15:48  توسط پسر پاییزی  | 

مهمان‌هایی که یک روز زودتر می‌رسند...

 

آدم با یکی رودروایسی داشته باشد آن وقت مهمانی دعوتش کند یا با کسی رودروایسی داشته باشی آن وقت تو را مهمانی دعوت کند. کلی خودت را آماده می­‌کنی که چطور بروم؟ چه لباسی بپوشم؟ چه موقع حرکت کنم؟ چه وقت می‌رسیم؟ اصلا ما را شام دعوت کرده؟ یا نه باید طوری برسیم شام­شان را خورده باشند؛ برسیم برای شب چره کردن! خلاصه وقتی با کسی رودروایسی داری حساب همه اینها مدام توی ذهنت هست و مدام داری حساب کتاب می‌کنی!
شده داستان ما که یازده ماه با یکی از آشناهایمان رودروایسی داریم بعد دعوت­مان می‌کند بزرگترین مهمانی که در خانه­‌اش گرفته، کلی
خودت را آماده می­‌کنی همه گذشته­‌ها را از دلش در بیاوری یک‌جور دیگر به تو نگاه کند؛ اما گند می­‌زنی به همه چیز و یک روز زودتر می‌رسی! یک روز زودتر می­‌رسی و می­‌بینی انگار منتظر بوده، اصلا انگار یازده ماه قبلی را از وقتی که پشت سرت آب ریخته بود و مدام بر می­‌گشتی می­‌دیدی چشم از تو بر­نمی­‌دارد، همان‌جا پشت در مانده است!
همان مهربانی، همان نگاه، همان کاسه آب که حالا خالی است و روی سکوی کنار خانه تشنه رسیدن مسافرهاست...از دور که نگاهش به نگاهت گره
می­‌خورد دستت را می­‌بری بالا محکم تکانش می­‌دهی؛ از همین کمان­‌هایی می­‌زنی که برف پاک‌کن­‌های ماشین وقتی باران می­‌آید شروع به ساختن می­‌کنند اما اینجا فرقش این است که شیشه­‌ها و برف‌‌پاک‌کن­‌ها چفت هم نیستند...انگار عمدا دور از هم افتاده­‌اند و هر کدام ساز خودشان را می­‌زنند! از همان دور که متوجه­‌اش می­‌شوی دیگر خیالت پی حساب و کتاب نمی­‌رود پی زود و دیر رسیدن نمی­‌رود، فقط دلت رسیدن می­‌خواهد؛ حالا شده یک روز زودتر هم باشد! حالا شده مجبور باشی در خجالت یک روز زودتر رسیدن سر سفره صاحب­خانه بنشینی...می­‌دانی او که آن­‌طور یازده ماه پشت در منتظر مانده هیچ وقت خیالش پی یک روز زود و دیر رسیدن نمی‌رود....نمی­‌رود که افطار امروز آن­‌طور هول هولکی با آرد سوخته و حلوا و حلیم نرسیده باز هم بهت می­‌چسبد...انگار این مهمانی لطفش جای دیگری است نه به رنگ و روی سفره­‌اش...شاید حکمتش در چشم­‌های منتظر صاحب­خانه پنهان شده باشد...شاید.


پ.ن1: ما "رودرواسی" را همین­طور می­‌خوانیم می­‌نویسیم .شما مشکلی دارید؟{مشکل داشتند تصحیح شد!‌ خب چی فکر کردید دور دور دموکراسی است ما هم مهدش!}
پ.ن2: حسابی فشارمان افتاده بود و بعد از ظهری که فهمیدیم هنوز سعادت بودن در ماه رمضان را‌ نیافته­‌ایم حسابی حسرت صبحانه ناهار از دست رفته را خوردیم!
پ.ن3: از فردا دیگر رسما همه دعوتیم...یک پیامک طنزی آخرهای ماه مبارک می‌رسد: "خدایا تو که بلد نبودی مهمونی بگیری..."خلاصه به فیض گشنگی تشنگی پانزده شانزده ساعته دعوتید...
پ.ن عرق ملی: نمی‌دونم چقدر تفاوت داره، به هر حال اون‌ها کاری رو که بخوان انجام میدن حالا اینجا نشد جای دیگه...اینطوری نشد طور دیگه...تازه ما هم که خودمون آب تو آسیاب دشمن‌ریز شدیم...وقت کردید به اینجا یه سر بزنید و عرق ملی‌تون رو نشون بدید!


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مرداد 1390ساعت 22:5  توسط پسر پاییزی  | 

ثارهایی که بر دوش ما سنگینی می‌کند...


مختار که روی زمین خودش را می‌کشید خیالم با او بود...هوایم هوای دلش بود...اصلا من هم او بودم
...خیالش خیالم بود تیرهای بدنش بر دلم بود؛ روی فرش خونی نبود اما دلم غرقابه خون شده بود...من آن قبله را من آن محراب را خوب می‌شناختم...خوب می‌شناسم....جای سجده خاکی‌ترین پیشانی دنیارا کدام یک از ما نمی‌شناسد؟
با خودم فکر که می‌کنم می‌بینم ما شیعیان وارث چه ثارهایی در تاریخ که نیستیم...و کجاست آن‌که
منتقم این خون‌ها باشد؟ چه کسی می‌خواهد بار سنگین این مسئولیت‌ها را به دوش بگیرد؟ کاش وقتی ما هم به قسمت آخر داستان‌مان می‌رسیم کاش وقتی ما هم چون او می‌خواهیم از این دیار بار سفر ببندیم بدانیم در چه حالیم...حق و باطل را درک کرده باشیم و آن‌قدر جرات داشته باشیم که بگوییم با قلبی مطمئن می‌رویم. آن‌قدر لیاقت داشته باشیم که در چنین محرابی سر بر خاک بگذاریم. همه ترسم این است که در برابر حیله‌های رنگارنگ تزویر و نفاق که این روزها بازارش سکه است ایمانم را به حراج گذاشه باشم در حالی که به خیال باطل خودم را در طرف حق پنداشته باشم.


+ نوشته شده در  جمعه هفتم مرداد 1390ساعت 23:44  توسط پسر پاییزی  | 

گاهی که ما خیال تو را نقش می‌زنیم...

من مناسبتی‌نویس نیستم! این احتمالا چند دهمین باری است که این جمله را با فرستادن سیگنال‌های الکتریکی به وسیله کیبورد می‌نویسم. اما روزهایی می‌شود که آدم خودش هم حال و هوایش حال و هوای روز است. دلش دنبال امیدی میان لحظه‌های بامداد و شامگاه می‌دود و چشم انتظار می‌نشیند...دست خودت نیست، اصلا حس کرده‌ای دلگیر بودن‌های غروب جمعه را؟! بچه‌تر که بودم خیال می‌کردم به خاطر تمام شدن تعطیلی آخر هفته است و اینکه فردایش باید کله سحر بلند شویم برویم مدرسه...حالا استرس پترس‌های ننوشته و ب.م.م و ک.م.م‌های حساب نکرده سرجایش اما خداییش بزرگ‌تر که شدیم غروب‌های جمعه باز هم بدون پترس دلگیر بود. تازه جدید‌ترها فهمیدیم پترس بنده خدا هم خیالات یک نویسنده بوده و اصلا واقعیت‌ نداشته! و عجب دلمان گرفت برای آن همه رویاهایی که با خود داشتیم...اینکه همه‌اش دنبال این بودیم چرا نزدیک خانه ما سد نیست؟ چرا اینجاها خط آهن نداریم بابا؟ اصلا انگار از همان اول ما برای فداکاری ساخته نشده بودیم...فقط چوپان دروغگو ماند که امکانات آن هم فراهم نشد!

خلاصه از آن دوران‌ها خیلی گذشته است اما تنها خاطره باقی مانده که هر هفته سراغ‌مان می‌آید همین دلتنگی‌های غروب جمعه است که انگار با رفتن پترس و ریزعلی خواجوی و کوکب خانوم باز هم خیال رفتن ندارد!


رفتم سراغ پارسال امروز نوشتم که دیدم چندان در‌‌خور شب عید نیست...


آقا اگر خیال آمدنت نیست امشبم/ این اشک‌ها به پای که سیراب می‌شوند/بر هر هجای منتظرانت نوشته‌اند/این جمعه‌ها به راه تو بی تاب می‌شوند/ گاهی که ما خیال تو را نقش می‌زنیم/ آوار بی‌غباری ره آه می‌شود/انگار این نه همان راه بوده است/کز آمدنت گرد به افلاک می‌شود/ خستیم ز جمعه‌های بی تو آقا/ آغاز سحر مگر چقدر تار می‌شود/ این راه‌های بی نشان پیشانی ما/ از نآمدن توست که پدیدار می‌شود /این جمعه ندای شاید شاید / شاید که به روی ماه تو ایراد می‌شود...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم تیر 1390ساعت 0:12  توسط پسر پاییزی  |